هيژا قبل از ۳ سالگی

عرض شود که

من اسمم هيژا است الآن ۳ ساله‌مه. مادرم تا ۳ سالگی تو وبلاگ خودش در مورد من يه چيزايی می‌نوشته. و همه اونها رو تو اين وبلاگ برام گذاشته با عنوان هيژا تا ۳ سالگی.

از ۳ سال به بعد هم به اسم خودم يه وبلاگ زده و توش می‌نويسه در موردم.

در ضمن از پايين به بالا و هر پست رو از بالا به پايين بخونين بهتره.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/۱٠ - آوات

دو تا سه سالگی

§    شنبه، 18 فروردين، 1386 

 

۲۰ روز در ميان خانوداه و بی خبری

 

اين تعطيلات هيچی که نداشته باشه، يه استراحت کامل داره برای ما. پسرکم حسابی سر‌حال بود و شاد. در بين خاله‌زاده دايی‌زاده‌ها خيلی بهش خوش گذشت. تنها نبود، دغدغه مهدکودک رفتن هم نداشت و همين دنيايی بود برای پسرک.

پسرک خوش باشه ما هم سعی می‌کنيم خوش باشيم البته تا اطلاع ثانوی!

کابا، اغوده، نونه

 

 

۸ روزه که از سنندج برگشتيم، پسرک هنوز بهونه اونجا رو می‌گيره، البته بهونه اونارو بگم درستتره.

روزی چند بار اسم دايه، خاله، کاکه، آجی، دايی، بسی و کاره رو می‌آره ولی بيشتر از همه بی‌تاب   بچه‌ها‌س و اونا رو می‌خواد. طفلی در تعجبه که چراما اينقدر بی‌رحميم و نمی‌بريمش پيششون. تا آهنگی کمی تا قسمتی حرکات موزون آور می‌شنوه، سريع سه تا هم رقصشو می‌خواد: کابا، اغوده، نونه(کابان، ارغوان، نيوشا). تو مهد مربيش می گفت چيکار کرده اين تعطيلات، خيلی رقاص شده! تصورشو بکن بيرون داريم راه می‌ريم، يه ماشين از اينايی که ضبطشون برای همسايه روشنه رد می‌شه و اونوقت با همون آهنگ گذرا، پسرک شروع می‌کنه به رقصيدن. عاقبت نشستن با دختر خاله و دختردايها همينه ديگه.

بعضی وفتا که فکر می‌کنم به خاطر خودمون اين طفلی رو از موهبت بودن با فاميل محروم کرديم، عذاب وجدان می‌گيرم.

§    سه شنبه، 11 اردىبهشت، 1386 

 

کُردی يا فارسی، مسئله اينست!

 

قبلنا، يعنی دقيق‌تر بگم زمان دانشجويی، هر وقت شال و کلاه می‌کردم برم ولايت(همان سنندج خودمان)،‌ پدر مادرای کُردی رو می‌ديدم که با با لهجه غليظ کُردی با بچه‌هاشون فارسی حرف می‌زدن، هميشه حرص می‌خوردم،  چند دفعه هم با همين پدر و مادرا سر صحبت رو باز کردم ولی  دليل محکم و قابل قبولی نمی شنيدم، يکی می‌گفت بذار فارسیيش لهچه نداشته باشه، يکی می‌گفت با بقيه فرق نداشته باشه و الی آخر. اما هيچکی نگفت که بچه نمی‌تونه درست منظورشو به اطرافيان بفهمونه و عصبی می‌شه.

هيژا الآن ۲ سال و ۴ ماهشه،  من باهاش کُردی حرف زدم، چون معتقدم اگه الآن کُردی رو ياد نگيره، بعداً ممکنه ياد بگيره، ولی زبان حرف زدنش می‌شه فارسی. چند وقت پيش مربيش با التماس گفت، تو رو خدا باهاش کُردی حرف نزنين، تازه حرف زدنش راه افتاده و يه در ميون کُردی فارسی حرف می‌زنه، ما هم که متوجه نمی‌شيم، اونوقته که جيغش می‌ره هوا و عصبانی می‌شه.

می‌دونم بچه‌ها استعداد زيادی دارن و به راحتی می‌تونن ۲ و حتی ۳ زبان رو هم ياد بگيرن، ولی انگار تو اين مرحله زبون باز کردن و حرف زدن قضيه يه کم فرق می‌کنه. تا چند وقت پيش رفت رو می‌گفت ولی بعد از برگشتن از سنندج، چوو رو جايگزين کرده، می‌دونه دوتاش يه معنی رو داره ولی چوو رو ترجيح می ده، الآن هم کُرديش لهجه دار شده .

راستيش موندم که چی درسته، حالا خوبه باباش بر خلاف اصرار من باهاش فارسی حرف می‌زنه،وگرنه کُردی بادينی هم اضافه می‌شد به فارسی و کُردی اردلانیش و اونوقت شنيدن داشت حرف زدنش.

§    شنبه، 12 خرداد، 1386 

 

آی پسرک چه‌ها که با ما نکردی

 

 چند روز پيش رفتيم، برای پسرک خرت و پرت بخريم در همان بهار خودمان. بعدش گفتيم قدمکی هم بزنيم در پارک هنر(همانی که خانه هنرمندان وسطش هست) و پسرک هم بازيی بکند و مادر هم هوايی بخورد(اين خودش می‌شود کلی انگيزه). وقت شام بود و گفتيم به ياد ايام جوانی به رستوران برويم و کمی غذای گياهی ميل کنيم. بيشتر غذاها تمام شده بود. مانده بود يه ساندويچ چيز برگر و يک نوع پيتزا. پسرک معمولاً با غذا ميانه‌ايی ندارد و طبيعی هم هست که با غذاخوری هم. پدر و پسر رفتند به سمت شهرک ترافيکش و من هم منتظر آمدن سفارش. در حال مرور خاطرات گذشته بودم، آقايی که سفارش را گرفته بود آمد نزديک و گفت، ببخشيد سرکار خانم اطلاع داريد  همه غذاهای اينجا گياهيست. آه از نهادم بلند شد. ای دل غافل اينقدر از مرحله پرت به نظر می‌آيم! گفتم جناب در و ديوار که زديد گياهی، منم می‌دانم که کبابتان با سوياست و همبرگرتان هم. شروع کردم به اثبات اينکه بابا من و هيوا تا ۳ سال پيش، پاتوقمان اينجا بود و اصلاً اون موقعا مشترياتون بيشتر ما بوديم و اون دو تا آقای هنرپيشه‌ که هميشه نقش منفی بازی می‌کنن و اون آقای کارگردان که من هميشه شک می‌کنم خانمه، که يه هو همون آقا اومد تو. هم من لبخند زدم هم اون آقا. حالا من چرا اينقدر جلز و ولز کردم که يعنی من می‌شناسم اينجارو، بگذاريد به حساب هر چی که دوست داريد، چون خودمم دليلی براش پيدا نکردم!

§    چهارشنبه، 30 خرداد، 1386 

 

توپ پوشک

 

مدتيه که با پسرک برای کنار گذاشتن پوشک و استفاده از لگن جريان داريم. نه رو لگن نه تو پوشک می‌گه جيش رو قالی. چشمتون روز بد نبينه که از اتاقش بعنوان توالت هم استفاده می‌کنه و به جاش همه عروسکا و اسباب بازيهاشو به ترتيب رو لگن می‌ذاره جيش کنن. ديروز بالاخره برای اولين بار رضايت داد که رو لگن بشينه و جيش کنه البته با شلوار. ماهم اقدام کرديم به کلی تشويق و ترغيب. يه هو توپش رو گذاشت رو لگن و گفت: توپ جيش. ما هم کلی توپ را تشويق کرديم، توپ رو برداشت و اومد طرفم و گفت: لگن نه پوشک، توپ پوشک!

§    جمعه، 22 تير، 1386 

 

سپايدرمن!

 

قبلنا بچه‌های زيادی رو می‌ديدم که انواع و اقسام عروسکا، لباسا، عکسا و غيره از  ميکی‌موس و بت‌من و سپايدرمن دارن. تو دلم می‌گفتم نگاه کن چه جوری ذهن بچه‌هاشونو پُر از هاليوود می‌کنن. پسرکم به دنيا آمد از همان اول تکليفم را با انواع و اقسام وسايل و عروسکای اينجور چيزا يکسره کردم، که راهی نداره به خونه ما. يکساله ونيمش شد خونه يکی از دوستامون، عروسک ميکی را ديد، يک دل نه صد دل عاشقش شد و جوری شد که دربدر دنبال عروسک ميکی شديم براش. حالا هم پسرکمان عاشق سپايدر‌من شده. پشت ويترين يه عروسک فروشی عروسکش را ديد و گفت مامان آقا. چشماشم نشون می‌ده، هر بار. من فکر می‌کردم کاری کنم هيچوقت اين سپايدرمنه رو نبينه نکنه بترسه، مخصوصاً از چشماش، حالا آقا خوشش از همون چشاش اومده. اين نشون می‌ده که چقدر از لحاظ روانشناسی رو شخصيتايی که می‌سازن کار می‌کنن. بيخود نيست که هاليوود همه جا را طلسم کرده آن هم بدجور!

§    يكشنبه، 7 مرداد، 1386 

 

مراسم دستشويی*

 

 بايد ببينين مراسم دستشويی رفتن پسرکم را، ۳ تا لگن رنگ وا رنگ خريديم، فقط جهت صندلی مورد استفاده ايشان قرار گرفته (بگذريم از ۲ موردی که لطف فرمودند و چند قطره‌ايی نثار لگن فرمودند) . چند روز پيش گفت که می‌رم دسشششويی مث مامان بابا. ما هم دستشو بگرفتيم و تا دسششويی پا به پا برديم. باباش می‌گه بيا کفشتو بپوش داد می‌زنه کفش نه دمپايی(خوب راست می‌گه بچم، دمپاييه ديگه)، اونوقت وارد دستشويی که می‌شه، اول کاری که می کنه سيفونو می‌کشه و با خوشحالی جيغ می‌کشه، بعد شروع می‌کنه به پرسيدن جزء به جزء اجزاء و اقلام دستشويه نه که ندونه ها تفريحشه. بعد مرحمت می‌کنن و با حالت شادمانه جيششان رو می‌کنن، اونهم به بدترين شکلی که همان فرمت فاتحانه، ايستادن باشه. بعد می‌گه بشور، پس از شستن، دستمالی رو می‌کشه بيرون  و دهانش رو باهاش پاک می‌کنه، حالا اين نتيجه گيری رو چه جوری کرده خدا می‌دونه.مرحله بعد گذاشتن پا روی پدال سطل آشغال و دستمال انداختن توشه. آخرين مرحله هم مراسم شستن دسته با صابون. آخر هر مراسم هم با بوسيدن لپشان و تشويق و ترغيب همراهه البته.

 حالا فکرش رو بکنين اين مراسم روزی ۶ الی ۷ بار به مدت هر بار ۵ الی ۱۰ دقيقه اجرا می‌شه تازه بايد با رويی باز و شاداب هم اجرا بشه وگرنه که پسرکم ناراحت می‌شه.

خسته نباشم نه؟ 

*دو روز بعد از نوشتن اين پست، پسرکمان انگارکی دلش به رحم آمد و مثل بيشتر بچه‌های آدم روی لگن جلوس می‌کنند، کارش پُردوام باد.

§    يكشنبه، 15 مهر، 1386 

 

و اين بود شب گذشته ما

 

زمان: ساعت نيمه شب تا ۲ ساعت بعد ار نيمه شب.

مکان: اتاق خواب

علت: مريضی و مصرف دارو

مورد: کودک ۲سال و ۹ ماه

شرح واقعه:

ساعت ۱۲ نيمه شب بود که رفتم آنتی‌بيوتيکشو بدم، چشم باز کرد، با کمی غُرغُر خورد، بعد پتوشو کشيد روش که بخوابه، بهش آروم گفتم برات لالايی بخونم با چشم و ابرو گفت نه. کمی گذشت، گفت مامان شيشه، ااا پسرم تو که ديگه بزرگ شدی شيشه نمی‌خوری. داد زد که من نی نیم، شيشه می‌خوری. گفتم باشه. بابا براش شيشه بيار، بابا نه ماما، عزيزم ماما پاهاش درد می‌کنه، نه درد نمی‌کنه ماما. باشه خوب همينجا باش تا برم برات بيارم. نه نرو. باشه بابا شما برو. نه بابا نره. پس چی؟ شيشه می‌خوام.

بابا رفت شيشه بياره، آورد گفت بيا عزيزم. شيشه رو پرت کرد گفت نه. خوب باشه بخواب، خواب نه، شيشه رو بردار، باشه بيا، اونجا نه می‌ريزه، اينجا. باشه بيا اينجا. نهههههههههه، مامان شيشه ببر بريز من نی‌نی نيست. باشه بيا ريختم.

۲ دقيقه بعد. مامان شيشه. ااا تو که خودت گفتی بريز، شير تموم شد ديگه ريختيم. نهههههههههههههههههه شيشه(و اينجاست که آدم نمی‌دونه اين روانشناسا تو اين جور مواقع که می‌گن جواب بچه رو ندين که ياد نگيره با گريه کارشو پيش ببره، چه تزی دارن بدن). از اتاق رفتم بيرون، اومد دنبالم گفت بيا اتاق من، گريه می‌کنی. می‌خواستم سرمو بزنم به ديوار. باباش اومد بغلش کنه داد زد گفت تو نه تو نه برو برو، تو اتاق در ببند. ماما شيشه بيار من. منم سرمو زير پتو کردم و جواب نمی‌دادم، گريه‌اش بيشتر و بيشتر ‌شد. گفتم من ديگه برات شيشه نمی‌ارم چون ريختی، اگه می‌خوای به بابات بگو. نههههههههههههه ماما و بالاخره بعد از ۲ ساعت گريه کردن به باباش گفت تو شيشه بيار. بعد که باباش آورد داد زد شيشه نمی‌خوری.

§    يكشنبه، 22 مهر، 1386 

 

اگه شرک ۳ رو ديدين

 

شرک پسر بديه. چرا پسرم؟ خر شرک و پيشی رو دعوا. خوب حق داره آخه اونا رفتن رو تخت شرک و فيونا خوابيدن،‌هر کس بايد رو تخت خودش بخوابه(سوء استفاده از موقعيت). نهههههههههه خر شرک و پيشی بايد رو تخت مامان بابا بخوابن، نه رو تخت شرک و فيونا بخوابن. من فقط رو تخت مامان بابا، شرک پسر بديه.

 

  

§    چهارشنبه، 30 آبان، 1386 

 

بذار سرجاش

 

۱۰ روز می‌شه که هيچ رقم اجازه بوس کردن پسرکم رو نداريم. فکرشو بکنين وقتايی هست حرفايی می‌زنه يا کارايی می‌کنه که به شدت دوست داريم بچلونيم و ماچش کنيم يا  تازه از خواب بيدار شده و مثلاً می‌خوايم با ناز و نوازش بيدارش کنيم، همون لحظه جيغش می‌ره هوا که بذار سرجاش، بچه بد. هيچی ديگه ما هم بايد با حرکتی نمايشی بوس مربوطه رو  بذاريم سرجاش. اينم از بچه.

§    دوشنبه، 10 دى، 1386 

 

شخصيتی شده، بچه‌م

 

کافيه دستم بخوره بهش، می‌گه مامان کتک نزن. کتک می‌زنی؟ اگه لباسشو بکشم، می‌گه مامان لباسمو می‌کشی. بايد دارو بخوره، نمی‌خوره، شروع می‌کنه دويدن می ‌آم بگيرمش دارو رو بهش بدم ، می‌گه به زور نه، به زور نه. هر کار خلافی هم می‌کنه، می‌آد ازم می‌پرسه، مامان من پسر بديم؟ اگه بگم آره می‌گه نه پسرخوبيم. اگه کاری بکنه خنده‌م بگيره به کارش، می‌گه با من نخند، با من خنديدی. خلاصه اينکه نمی‌دونم من دارم اونو تربيت می‌کنم يا اون منو.

پسرکم ۳ سالش شده، براش يه وبلاگ باز کردم، از اين به بعد تو وبلاگ خودش در موردش می‌نويسم. می‌خوام وبلاگمو به خودم برگردونم.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/٩ - آوات

يک تا دو سالگی

شنبه، 15 بهمن، 1384  

   با همچين پسري(قربونش برم)، فکر می‌کنين کتابی برامون می‌مونه؟ 

§   

   

 

§     يكشنبه، 9 بهمن، 1384 

    دهه بدی بود اين دهه. چپيد تو خونه‌مونو ول نکرد تا دونه دونه‌مونو گرفتار کرد. همچين خرمونو چسبيد که صدامونو گرفت. بد ويروسيه اين بدويروس. نمی‌خوام کم بيارم با همين خر گرفته‌ام يه دهن آواز می‌خونم به بيت دوم نرسيده سرفه امانمو می‌بره. پسرک با اين آب بينی جاری و صدای گرفته جيگر آدمو می‌سوزونو. وقتيم که وسطای شب از تب شروع می‌کنه به حرف زدن به زبون خودش، دستای منه که تو سرم می‌زنه که چيکار کنم. هميشه تب اينجوری منو می‌ترسونه. از بس از اين تشنج ترسوندنم. ۲۴ ساعت در خواب و بيداری که نه يک دهه بود در خواب و بيداری! بگذره و ديگه اين ورا پيداش نشه که بد به هم می‌ريزه بساط اين زندگی به هم ريخته رو .

§    چهارشنبه، 17 اسفند، 1384 

  توضيح به پسرکی که زاده شد.

  پسرکم بعضی روزها را نام‌گذاری می‌کنند، بعضی روزا روز ايرانيه، بعضی روزا، روز جهانيه. امروز يه روز جهانيه: ۸ مارس، روز جهانی زن.

تو اين روز تو دنيا زنان جمع می‌شن، به حقوقی که بايد باشه و نيست اعتراض می‌کنن.

تو ايران هم بعضی از زنان جمع می‌شن ولی بايد مجوز بگيرن، قول بدن حجاباشونو رعايت کنن، خانمای خوبی باشن،‌قبل از تاريک شده هوا برن خونه‌هاشون به شوهرا و بچه‌هاشون برسن.

می‌دونی چند تا از کوچولا مثل تو مادارشونو خونه‌نشين کردن؟ و می‌دونی اين قضيه خيلی طبيعيه.

می‌دونی همين مادرای شما که شب تا روزشون برای شماست، هيچ حقی رو شما ندارن، اما باباهاتون که شب به شب می‌آن خونه و نمی‌دونن حتی تو غذا چی می‌خوری همه حقی رو شماها دارن؟(البته به بابات بر نخوره، چون يه کم با بقيه فرق داره).

می‌دونی اگه يه وقت بابات نباشه، همه کارت می‌شه پدر‌‌بزرگت؟ و من مادرت که کوچکترين رفتار و حرکات تو رو می‌فهمم هيچ کاره؟

می‌دونی اگه من و بابات نخوايم با هم زندگی کنيم،‌ تو حق مسلم باباتی و من يه مادری که فقط به تو شير دادم.

می‌دونی اگه من نمی خواستم تو پاتو بذاری تو اين دنيا، خواسته من مهم نبود، بابات بايد تميم می‌گرفت، خنده‌ت گرفت؟ حق داری منو تو با هم ۹ ماه بايد می‌بوديم و يکی ديگه در اين موردی تصميم می‌گرفت.

می دونی من اگه نخوام بمونم خونه و تو رو بزرگ کنم، مادر بی‌رحم و غير مسئوليم، ولی اگه بابات اين کارو بکنه، اشکالی پيش نمی‌آد چون مرد ديگه.

فکر می‌کنی زود اينارو بدوني؟ نه زود نيست از همين حالا تو پسرک بايد بدوني، تا بعداً مردی نشی مثل بيشتر مردا. اگرم دختر بودی برات می‌نوشتم که بعداً زنی نشی مثل بيشتر زنا که کاری ندارن به اين کارا و دلشون خوشه به پشتوانه مهريه‌شونو طلاهای آويزونشون. 

روزم گرامی پسرکم روزم گرامی.

§    يكشنبه، 14 اسفند، 1384 

  نمی خوام غُر بزنم، ولی دارم فکر می‌کنم تا چند وقت ديگه اينجوری درگيرم. بد جوری غافلگير شدم،‌ هيچوقت انتظار همچين زندگی برای خودم نداشتم. حس می‌کنم دارم حل می‌شم تو زندگيی که اينجوريشو دوست ندارم. ظاهراً چاره‌ايی هم ندارم فعلاً.  . يه عمر از زندگی عادی داشتن فرار کردم، اما الآن عاديترين زندگی رو دارم. صبح پاشو برو سرکار، عصری زودتر برم دنبال پسرک ببرمش خونه،‌ کلی واسه هم ذوق می‌کنيم که خدايش اينش هيچوقت عادی نمی‌شه. پس کوتا بيام نه ؟ زندگی همچينم که فکر می‌کنم بد نيست،‌ همين ذوق کردنای پسرک، لبخند زدنای خر‌کُنش که عين موش می‌شه، هورت هورت شير خوردنش،‌ اون لحظه‌های که از شدت دوست داشتنش گريه‌ام‌ می گيره، همه اينا چيزاين که هيچوقت تحت هيچ شرايطی با  زندگيی که خودم می‌خواستم داشته باشم، نمی‌تونستم تجربه کنم. فکر می‌کنم فعلاً می‌ارزه بعضی چيزارو از دست دادن تا ببينم بعد چی می‌شه.

خودمو گول می‌زنم؟ 

§    دوشنبه، 21 فروردين، 1385 

  حالا از ما بگذره !!!

  بی مقدمه عرض کنم قضيه اينه که شايعه‌س می‌خوان مهدکودک رو خراب کنن و زمينش رو الحاق کنن به پارک فن‌آوری(دانشگاهها با هم مسابقه گذاشتن تو تاسيس پارک فن‌آوری)، مدرسه غير انتفاعی دانشگاه رو که قطعی می‌خوان ملحق کنن به پارک. حالا اين مدرسه تو منطقه ۶ اول و بهترين بوده بماند. مهدکودک هم صاف چسبيده به مدرسه، حالا امسال نه سال ديگه ورمی‌دارن که پارک فن‌آوری يه وقت کم نياره. بين والدين بچه‌ها بحثه که چه بايد کرد. ساختمون بيشتر مهدکودکها همين ساختمون خونه‌های معمولی که تبديل به مهدکودک شده، ولی اين مهدکودک اولين مهدکودکيه تو ايران که ساختمانش دقيقاً برای مهدکودک ساخته شده. ديروز تو سرويس بحث بود سر اين قضيه، يه چيز اين وسط خيلی آزاردهنده بود و اين جمله که: حالا تا ۲، ۳ سال ديگه که بچه ‌مام بزرگ می‌شه  و از ما می‌گذره، خراب نکنن، بعداً کردنم کردن! اين عادت بد ما ايرانياس، فقط منافع خودمون ور می بينيم و کار به اصل قضيه نداريم که يه حق مسلم داره ضايع می‌شه، حالا از من يا بعد من، چه فرقی داره. و اين قضيه تو همه زمينه‌های ديگه هم صادقه.

§    چهارشنبه، 16 فروردين، 1385 

   اين سگ ۸۵ از ۲۳ اسفند پاچه ما رو گرفت و تا ۷ فروردين ول نکرد. پسرکم مريضی بدجوری گرفت و آب شد. صبح ۲۳ باباش رفت ماوريت، پسرک ظهرش حالش بد شد، روزگاری به من گذشت بدجور. به لطف دوستام ۲ روز بعد خودم رو به سنندج رسوندم، تازه از هفتم به بعد فهميدم که سال ۸۵ اومده. بعد از ۲۲ روز ديشب ۳ نفری باز با هم بوديم. ساعت اول که باباشو ديد، کلی غريبی کرد، اما بعدش باز شد همون پسرک به دنبال پدر. 

 نه برای کسی تلفن زدم نه ايميل فرستادم، خلاصه اينکه اگه امسال سراغتون نيومدم، قضيه اين بود. حالام با تاخير :

  سال نو مبارک  

§    يكشنبه، 31 اردىبهشت، 1385 

  کامپيوترم مشکل پيدا کرد، فُرمتش کردم، بعد برنامه‌های جانبی رو از رو king 12، نصب کردم. Explorer 7 رو که ديدم، گفتم نصب کنم ببينم چيه. امکاناتش خوبه. اومدم وارد وبلاگ شم، پيغام می‌داد که پسورد اشتباهه، يه چند روزی سرکار بودم با پسورد وبلاگ. خدا خير بده مرجان رو گفت رو يه دستگاه ديگه هم چک کن ببين شايد اونجا وارد شه، با اينکه به حرفش شک داشتم، رو يه دستگاه ديگه چک کردم، ديدم که بله وارد شد. از برکات Explorer 7 اين بود که پيغام می‌داد پسورد اشتباهه حالا چه ربطی داشت من نفهميدم. خلاصه اومدم که unistall کنم برنامه رو نمی‌شد، چند روز هم با اون برنامه سرکار بودم. بالاخره مجبور شدم بازم فرمت کنم ويندوزش رو. حالا جالبه، انگار فقط با اين دستگاهه که حس وبلاگ نوشتنم می‌آد. تا بالاخره امروز کامپيوتر روبه‌راه شد و من نشستم به نوشتن (حالا چيم می‌نويسم انگار).

نکاتی چند بدون در نظر گرفتن نکاتی چون:

- بی تعارف خاک، آن هم از نوع نامرغوبش، بر سر کسی که فکر کرده بايد سايت زنان ايران را فيلتر کنه. و البته اين هم آدرس جديد سايت:http://www.womeniniran.net/  

- فيلم Good Bye Lenin! رو اگه نديد ببينيد، (البته نسخه اصلش رو)

- فيلم  Silent Movie رو هم ببينيد و کلی بخنديد.

و نکاتی چند که تا وقتی بچه نداشته باشيد،‌نمی‌دونين من چی می‌گم.

- خانم، آقا، چرا آخه سر نوشابه و پوست پفک و آدامس و غيره رو می‌ريزيد تو کوچه و خيابون،‌ حالا به محيط زيست بی توجه‌‌ايد يا اينکه شهرما خانه شما نيست کاری ندارم، به فکر اين مادر بچه‌هايی که تازه راه افتادن باشيد که دمب ديقه بايد به بچه بگن نه اين اخه، کثيفه، اون نه نه ببين خاکيه و ... بعد هم مجبور می‌شن بچه طفلی رو با جيغ و داد بغل کنن و از محل ريزش دور کنن، غافل از اينکه چند قدم ديگه باز همين آشه و همين کاسه.

- آخه آسفالت کارا، موزايک کارهای محترم شهرداری چرا پياده روها رو اينجوری قلمبه قلمبه ترميم می‌کنين، بچه‌های طفلک تو کالسکه انگاری تو جاده هراز دارن کالسکه سواری می‌کنن. 

- آخه اهالی محترم ايران در حفظ سنت پسنديده متلک گويی کمی کوتاه بيان و از خير مادران بگذريد وگرنه خودتون کانگورو هستيد نه مادری که بچه‌شو تو آغوشی گذاشته و  بغلشه.

- مغازه داران وسايل کودک، شما که همه مراجعه کنندگانتون والدين و بچه‌ها هستند، داشتن يک شير آب و دو تا صندلی برای نشستن مادران و پدران بچه به بغل جز ملزومات اصلی فروشگاهتان بايد باشد. کمی از فروشگاهای MOTHER CARE ياد بگيرد، دستشويی داره دوبله برای مادر و بچه اون هم روبه‌روی هم(من که نديدم ولی اون منبعی که ديده موثقه).

- توليدکنندگان لباس کودک، خودتان يک بار از آن لباسهايی که توليد می‌کنيد و روش عکسهای زشت کارتونی با يک ورق روزنامه پشتش مثلاً گلدوزی شده بپوشيد ببينم چه حالی پيدا می‌کنيد. اونوقت می‌گن جنس خارجی نخريد (البته طرف صحبتم با رولان و زيروتن و سُها و آشور نيست ها (پورسانتم محفوظه، تبليغ کردم اون هم مجانی!)).  

§    دوشنبه، 4 اردىبهشت، 1385 

   آروم درو بستم، يواش گفتم خوابيد. گفت پس بالاخره خوابيد. ماما....تندی دويدم تو اتاق، پا شده بود، دستاشو به طرفم دراز کرد، يعنی که بغلم کن. بغلش کردم، شروع کرد سفت سفت ماليدن لثه اش. آب از دهنش سرازير شد. شروع کرد به گريه. يه کم تکونش دادم بغلم، بعد به طرف تخت کشيد خودشو. گذاشتم رو تخت، کنارش دراز کشيدم. آروم آروم شروع کردم به دست انداختن تو موهاش. خوشش می آد. قبلاً براش لالايی هم که می خوندم خوشش می اومد، ولی تازگيا دوست نداره. يعنی اصلاً لحن غمگين دوست نداره، گريه اش می گيره. لالايی هم که شاد نمی شه. باز قيافه فرشته ها رو به خودش گرفت، با خودم گفتم آخی خوابش برد. تا اومدم بذارم تو تختش، چشماشو باز کرد. اين دندون در آوردن خيلی داره اذيتش می کنه، کاريشم نمی شه کرد. عجب موجودیه اين آدميزاد. از همون اول درگير انواع و اقسام درد و مکافاته، حالا حکمتش چيه من نمی دونم. و ما خلق شديم برای رنج لابد! به دکترش که می‌گم چيکار می‌شه کرد باهاش، می‌گه اشکال نداره عوضش وقتی بزرگ شد ريش درمی‌آره، ‌دردش نمی‌گيره.

§    چهارشنبه، 10 خرداد، 1385 

  مسير کوتاه مهد کودک تا خونه شده مرکز کشف و شهود اين پسرک ما، از برگ درخت گرفته تا سنگ ريزه‌‌، با معدود دندونهای ايشون آزمايش می‌شن و در جريان اين آزمايشات است که دعوامون بالا می‌گيره، چون رو چيزی که زوم کنه به هيچ عنوان حواسش پرت چيزه ديگه‌ايی نمی‌شه. وقتی به لاستيک ماشينا می‌چسبه و دست منو تند تند کنار می‌زنه که مزاحم بررسييش نشم، شيطونه می‌گه محرومش کنم از اين کشف و شهود و بپريم تو ماشينو و بريم اما چه کنم که مادرم(منو اين حرفا:) و دلم نمی‌آد. نتيجه اين می‌شه که مسير ۱۵ دقيقه‌ايی رو تو ۴۵ دقيقه طی می‌کنيم. من با کمر دوتا شده و عرقريزان و پسرک جيغ کشان وارد خونه می‌شيم. و اين است جريان هر روزه ما همراه با چاشنی آخی ونازی گفتنای دختران خوابگاهی و لبخند زدنای پسرک برای اونها. ( ای زندگی ۱۴ سال پيش خودم هم جز همين دختران بودم و به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که يه روز اين مسير رو با بچه‌ام طی کنم).

§    چهارشنبه، 28 تير، 1385 

  کودتای کودکانه!

   اول صبح پا مي شه مي ره سراغ کنترلا. يکي رو مي آره،  مي‌ده دستم، يعني که روشن کن، ديگه کار به کار اسباب‌بازياش نداره، هر شب  اسباب بازياشو يه جور مي‌چينم بلکه مثل قبل، صبحها از ديدنشون هيجان زده بشه و بره سراغشون، ولي اثري نداره. من هم هر روز مي گم که صبح نمي‌شه تلويزيون رو روشن کرد، بعداظهر روشن مي‌کنيم. جيغش مي‌ره هوا منم خودمو مس‌زنم به نشنيدن، يه هو سرشو خم مي‌کنه جلومو و مي‌گه اا، خنده‌ام مي‌گيره باز کنترلا رو به سمتم دراز مي‌کنه. همين قضيه رو مي‌ره و با پدرش تکرار مي‌کنه اونم قراره بگه صبح نه و بعداظهر، تسليم ادا اصولاشم نشه. اما فقط کافيه صداي تلويزيون رو بشنوه، يا مونيتور کامپيوتر رو ببينه، اونوقت ديگه حالا نه و بعداظهر يا شب سرش نمي‌شه،‌ بايدم حتماً همون آهنگهايي که دوست داره پخش بشه وگرنه کنترل به دست بالا سرمون وايميسه به جيغ زدن يا خنديدناي الکي براي راضي کردن ما(به عبارتي خر کردنمون). خلاصه داره بدون خونريزي صدا و سيماي خونه ما رو اشغال مي‌کنه، با گريه نشد با خنده، با داد نشد با لوس کردن و خنده هاي ساختگي، هر چي اين چند سال واسه ملت تز دادم، واسه خودم دستم خاليه از هر نوع تزي با اين نيم وجبي. 

بيرون که مي‌ريم بايد چارچشمي حواسمون باشه که پيشي يا هاپويي ببينيم و پسرک جيغش بره هوا از خوشحالي. با همه هاپو دارا و پيشي‌هاي خياباني کلي دوست مي‌شه. يه کار ديگه هم به  کاراي باباش اضافه شده، اونم بيرون بردن هر روز غروبه و پيدا کردن پيشي شده براش. 

مهموني هم که مي‌ريم، وقتي برمي گرديم مي بينيم که اصلاً نفهميديم چه خبر بود، از بس دنبال سر پسرک بوديم که کنجکاويش به ضرر صابخونه تموم نشه!

خلاصه اينکه اينجوريه قضيه!

§    جمعه، 16 تير، 1385 

  دل نازک سيری چند؟

  صحنه تجاوز مرد خبيث به دو دخترک موبور جلوی چشمانم نقش می بندد، تلويزيون را خاموش می کنم، مسير سبز را نشان می دهد، چند سال پيش با آن صدای دالبيش مرا مدت زيادی بر روی صندلي سينما به گريه انداخت و حالم را بد.

مربی مهد سر دو پسر بچه را می گيرد و گرومپ گرومپ به هم می کوبد، با پارچ آب بر سر چند پسر بچه می کوبد، حالم بد می شود بلند صدايش می زنم ، می دود هراسان می پرسد چه شده چه شده، تا او می آيد گزارش تمام می شود، مهد کودک بوده در ترکيه.

برای چندمين بار آن صحنه دردناک، انفجار پدر و پسر پناه گرفته فلسطينی را نشان می دهد و من برای چندمين بار حالم بد می شود.

دخترکی سبزه و زيبا بر پشت مادر اسپند به دستش خوابيده و سرش تکان تکان می خورد و من به اين فکر می کنم که چه آينده ايی انتظارش را می کشد و حالم بد می شود.

کلاسش را عوض کرده اند، بزرگ شده پسرکم به کلاس بزرگترها رفته. اما من نگرانم و ناراحت از اين تعويض کلاس. قيافه يخ مربيانش حالم را بد می کند.

از صبح شدن می ترسم از بردنش به مهد می ترسم، به من می چسبد و نمی خواهد که برود، دلم ريش می شود. می گويند وقتی تو می روی آرام می گيرد گريه نمی کند. يک ربع است که در سالن ايستاده ام، گريه کردم. می گويد چرا خودت را عذاب می دهی بيا ببين پسرکت دارد بازی می کند، آرام از پشت در کلاس نگاهش می کنم، کتابی در دست دارد و اما نه چندان راضی ورقش می زند می ترسم بترسانندش. با حال بد از آنجا بيرون می آيم.

مربيش می گويد تو حساسی نه پسرکت، تو ما را قبول نداری و به او هم تلقين می شود نمی دانم چه بگويم. لبخندی می زنم و می آيم با همان حال.

اين پسرک بد جوری دل نازکم کرده. بروم بخوابم که ۶ صبح بالای سرم آماده است آن هم روز جمعه اما حال بدی نخواهم داشت. 

§     چهارشنبه، 11 مرداد، 1385 

  امروز دعوام شد، آن هم بدجوری. پسرک را باباش  تحویل داد به آن مربی‌های دلسوز و خوش‌اخلاق!! سوار ماشين شد، پرسيدم گريه کرد، گفت آره. پياده شدم رفتم زير پنجره کلاسشون وايسادم، صدای گريه‌ش می‌اومد اساسی. رفتم بالا ديدم تو تختش گذاشتتش، پسرک جيغ می‌کشه و خودش رو می‌زنه، مربی دلسوز هم با خونسردی داشت به يکی از بچه‌ها صبحانه می‌داد. ديگه نفهميدم چی شد، پسرک رو از تو تخت برداشتم، چشمش به من افتاد گريه‌ش پيشتر شد و چسبيد بهم. زدم زير گريه، گفتم واقعاً بی‌رحميد و بی عاطفه، گفتم و گفتم. اومدم ببرمش مسئول طبقه نذاشت، گفت آرومش می‌کنم و غيره. رفتم سرکار با اعصاب خورد، طفلک همکارا که باز با قيافه آويزون من مواجه شدن. نتوستم کار کنم. ظهر رفتم دنبالش، چند روزی نمی برمش مهد. فردا می‌رم يه مهد رو که می‌گن خوبه ببينم، بايد مهدشو عوض کنم. ای کاش می‌تونستم وقتی عصبانی هستم، خونسرد باشم، خيلی وقتا حق با منه ولی چون زود جوش می‌آرم و صدام می‌ره بالا حق به طرف مقابل داده می‌شه.

§    چهارشنبه، 26 مهر، 1385 

  پيشي

 

عشق به پيشی داره سراسر وجود پسرک رو می‌گيره، هر جا و مکانی باشيم، چشمش دنبال پيشيه، بايد بشنويد چه جوری هم صدا می‌زنه: پی‌ی شي‌ی‌ی. تو هر کتابی می‌گرده يه گوشه کناری يه پيشی پيدا ‌کنه، چند روز پيش تولد دوستش سام، کادو بهش دادن، مداد شمعی بود، اومديم خونه بازش کرديم ديدم سريع دويد از دستم گرفت و جيغ زد پی‌ی‌ش‌ی‌ی، گفتم الهی ديگه اين طفلی مداد شمعيا رم پيشی می‌بينه. بعد اينکه خوابيد، داشتم خونه رو جمع می‌کردم، مداد شمعيا رو هم برداشتم بذارم سر جاش که ديدم، آخی بچه‌م راست گفته يه گوشه از جلد مداد شمعيا يه پيشی لم داده، يه قربون صدقه‌ش رفتم و گذاشتم سر جاش. 

§    يكشنبه، 16 مهر، 1385 

  چرای لب کشانی

  یه فيلم گذاشتم ببينم، هی اومد و رفت،  نق زد، کنترل رو داد دستم و اون صدای معروفش رو در‌آورد(صدای تلويزيون موقع خاموش و  روشن کردن به روايت هيژا)، خودم و زدم به نديدن، داد زد، با کنترل زد تو سرم (يه عمر قُد بازی در‌آوردم و از هيچکی نذاشتم تو سری بخورم، اونوقت اين الف بچه...)، خنده‌های الکی کرد، دستاشو به نشونه رقصيدن تکون داد، منم هی می‌گفتم چی عزيزم، چيو می‌خوای، من که نمی‌دونم چيو می‌خوای که بذارم برات(ای هر چی آدم دروغگوه...)، جلد سی‌دیو آورد عکسشو نشونم داد، منم انگار نه انگار که می‌بينم و می‌فهمم. يهو اومد جلوو گوشاشو گرفت و سفت کشيد، که يعنی اينو می‌خوام. پريدم بغلش کردم و حسابی چلوندمش، بعد برای هزارمين بار سی‌دی چرا رو گذاشتم و خودمم رفتم که کشکمو بسابم با اين فيلم ديدنم.  

 

§    سه شنبه، 9 آبان، 1385 

  دبّه!

  در هر کشويی رو که باز می‌کنم يه دبّه توشه، هر جا پا می‌ذارم، يه دبّه سُر می‌خوره زير پام. هر اسباب بازيی که دبّه می‌خوره دل و روده‌ش ريخته بيرون. می‌خواد بره مهد کودک دو تا دبّه سفت تو دستشه. تو آشپزخونه کارش شده دبّه انداختن زير کابينتا و کار من در‌آوردن اونها. ساعت رو ميزيمون همه‌ش خوابه و اينها نتيجه عشق وافر پسرک به دبّه به زبان خودش و باطری به زبان ماست.

فعلاً پيشی، جوجه(هر نوع پرنده‌ايی جوجه حساب می‌شه)، دبّه جز اقلام مورد علاقه‌شه، تا ببينيم علايق بعديش چی می‌شه.

§    سه شنبه، 28 آذر، 1385 

 

پسرک و موسيقی

 

چند شب پيش، کنسرت آذری بود تو تالار انديشه. قرار شد با دوستان بريم،  باز فکر کردم پسرک رو چکار کنم، با خودم قرار گذاشتم ببرم پيش يکی از دو دوستی که بچه همسنش دارن. جور نشد، گفتم اين دفعه ديگه با فرهنگ‌بازی رو می‌ذارم کنار و می برمش. رسيديم اونجا، بچه ۷ ماه رو هم آورده بودن، اونم تو اون سر و صدای جناب رحيم خان شهرياری. از اول تا وسطای کنسرت، پسرک کف می‌زد و ذوق زده، يه عروسک جوجه داره اونم با خودش آورده بود، تو آهنگای آرومش، اونم اونو آروم تکون تکون می‌داد، تو آهنگای ريتمی تندشون هم،‌سريع جوجه رو می‌داد دست منو شروع می‌کرد کف زدن. يه قسمتش خيلی بامزه شد، منو صدا زد ماما، بعد دستاشو نشون داد که کف بزنه گفتم نه الآن نه، بازم صدام زد و دستاشو نشونم داد، قبل اينکه بگم نه، اون شروع کرد به کف زدن که همون موقع هم خوشبختانه آهنگ تموم شد و همه شروع کردن به کف زدن، کلی ذوق کرد پسرک. از وسطا به بعد خودم هم کم آورده بودم چه برسه به پسرک. تنظيم صداشون خيلی بد بود، واقعاً سر درد گرفتم، يه نيم ساعت مونده به پايان برنامه خوابش برد، مام به احترام اين همه با فرهنگی پسرم، با وجود اينکه دوست نداريم وسط هر اجرايی هر چند که خوشمون  نياد پا شيم، ولی پا شديم و رفتيم که پسرک بتونه آروم بخوابه.‌ حسرت بر دلم موند که چرا کنسرت کامکارها رو اونجور از دست دادم  به هوای پسرک رفتم، اونم اين پسرک به اين خوبی. 

§    چهارشنبه، 13 دى، 1385 

   هيژا و مادر بزرگش کلی برای همديگه دلشون تنگ شده، پسرک با تنها کسی که تلفنی حرف می‌زنه، دايه است (منظور از حرف زدن، رديف کردن جوجه و پيشی و آقای دکتر و ... اينهاست)، گوشی را روزی چند بار بر می‌داره و توش داد می‌زنه دايه. روزی چند بار قاب عکس رو می‌کشونه پايين به هوای دايه. و اينها بهانه‌ايی شد برای رفتن ما تو اين سوز و سرما به سنندج، بعد از ۴ ماه.

§    شنبه، 9 دى، 1385 

  هيژا دو ساله شد*

 

*خاله ئه‌سرين زود رفتين، يادمون رفت کارت بديم بهتون.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/٩ - آوات

تا يک سالگی۲۰ ارديبهشت تا ۸ دی ۸۴

§    سه شنبه، 20 اردىبهشت، 1384 

    - می‌تونی يه کم با خودت روراست باشي؟

- سعی می‌کنم.

- تو ناراحتی از اينکه ديگه وقتت مال خودت نيست، خوب اين ۳۶ سالی که  وقتت مال خودت بود چيکار کردي؟

- خيلی کارا، کتاب می خوندم، سينما می‌رفتم، کنسرتايی رو که دلم می‌خواست می رفتم، کوه می‌رفتم، با دوستام دور هم جمع می‌شديم، سرکارم تا هر وقت لازم بود وايمسادم، کار دومم رو داشتم، کلاس زبان می‌رفتم، ...

- از اين کارايی که انجام می‌دادي، کدومشون برای خودت نبوده، يا بهتر بگم کاريه که فايده‌ش به خودت نه که به ديگران می‌رسيده؟ ‌

- اممم، شايد کارم.

- وقتی تو نباشی يعنی کسی ديگه‌ايی نيست که بتونه کار تو رو انجام بده؟

- چرا هست، حالا ممکنه يه کم کيفيت کار فرق کنه.

-  فکر نمی کني، بيشتر ناراحتی تو از خودخواهيته.

- اگه اسمش رو خودخواهی می‌ذاری خوب آره.

- حالا به نظرت يه کم از خودت گذشتن برای بودن و شدن يک انسان خيلی کار زياديه؟

§    يكشنبه، 18 اردىبهشت، 1384 

 

  داشتم فکر می‌کردم ديگه عين اين نديد بديدا همه‌ش از بچه ننويسم، ولی واقعيتش اينه که بد جوری خودشو قاطی زندگيمون کرده و در نتيجه قاطی نوشته‌های اينجاهم. مادر شدن حس عجيبيه، خيلی عجيب. آمدن بچه به زندگی يک اتفاقه، يک اتفاق گنده. کلاً زندگی يه شکل ديگه‌ايی پيدا می‌کنه. تناقضای عجيبی تو آدم بوجود می‌آد. البته شايد برای يکی مثل من. هم  خوبه هم بد، هم خوشحالی داره هم کلافگی. وقتی می‌شناسدت و برات دست و پا تکون می‌ده خوشحالي، وقتی فکر می‌کنی که چه جوری برسونيش به جايی که بايد برسه کلافه‌ايی. وقتی بغلتو داره شير می‌خوره و زل می‌زنه تو چشات به هيچی فکر نمی‌کنی غير از او. وقتی می‌دونی که برای يه مدت بايد دور خيلی جاها و خيلی چيزا رو خط بکشی حالت گرفته می‌شه. وقتی آخر شبه و عين فرشته‌ها خوابيده و نگاش می‌کنی با خودت می‌گی خوب شد هستش. وقتی آخر شبه و می‌بينی حسابی خسته‌ايی و هيچ کاری برا خودت نکردی و ديگه وقتی نداري، شک می‌کنی به فلسفه بچه‌دار شدن.  

۴ماه و ۱۰ روز از آمدن هيژا (راستی معنيشو پرسيده بودين يعنی گرانقدر، با ارزش) گذشته. من کم کم می خوام به روال زندگی عاديم بر‌گردم،‌ البته اگه بشه! سيستم مرخصی زايمان ايران خيلی مسخره‌س، ۴ ماه هيچی نيست، هيچی. همه جای دنيا ۱ سال يا ۲ ساله. هم مادر و هم بچه حسابی که از آب و گل در اومدن بعد مادر برمی‌گرده سر کار. ولی اينجا بچه هنوز مادرشو درست حسابی نشناخته بايد ولش کنی برگردی سرکارت. فعلاً مادرم باهامونه و پيش هيژا.  منم وسط روز عين اين مادران فداکار ۲ ساعت (ساعت ناهاريم روشه) می‌رم خونه و تر و خشکش می‌کنم و برمی‌گردم سر کار. بعد از کارم که برمی‌گردم در بست در اختيار خانم زاده (چون خودم زاييدمش نه آقا!). 

و زندگی همچنان ادامه دارد!

§     شنبه، 10 اردىبهشت، 1384 

  انگار ديگه خودم نيستم. انگار ديگه قرار نيست خودم باشم. قبل از احوال‌پرسی خودم احوال اونو می‌پرسن. قبل از خريد برای خودم به فکر خريد برای اونم.  قبل از رفع گشنگی خودم به فکر گشنگی اونم. قبل از خواب خودم به فکر خواب اونم. قبل خودم اونه. قبل از او هم اونه. روزگاری داريم ما.

پس من چي؟ پس ما چي؟ فعلاً هيچی!

§    دوشنبه، 20 تير، 1384 

   گيجم. اين روزا کلاً گيجم. موندم با خودم، خوشحال باشم يا ناراحت. اين جز اخلاقای گنده‌مه، از اون شرايطی که دارم لذت نمی‌برم . من الآن بايد از زندگيم از بچه‌م از وضعيتم لذت ببرم اما اين کار رو نمی‌کنم، بعد۲ سال ديگه می‌زنم تو سر خودم که عجب خنگی بودی دختر چرا قدر اون لحظات رو ندونستم. مادر بودن شيرينه ولی سخته. خند‌ه ام می گيره به اون کسی که مياد می‌گه، ای بابا تو هم که باز از بچه نوشتی. وقتی کسی زندگيش، فکرش، کارش عجين می‌شه، درگير می‌شه با بچه چطوری می‌تونه ازش ننويسه. هيچوقت تصور روزی رو نمی‌کردم که دست به دعا شم واسه اينکه مثلاً تابستون ساعت کاريامون کم شه که من بتونم بيشتر برسم به زندگي، قبلاً کار و زندگيم يکی بود اما الآن نه. هيچوقت فکرشو نمی‌کردم که تو شبانه‌روز نتونم وقت آزادی برای خودم داشته باشم. آره مادر شدن شيرينه ولی سخته، مخصوصاً برای من که هم می خوام کارمو داشته باشم، هم بارم رو دوش کسی نندازم، هم مادر خوبی باشم، هم از دور و برم باخبر باشم، هم فعال باشم هم، .... چقدر خنده‌م می گيره به اين قانون مسخره حضانت، خنده که نه عقم می‌گيره، روح و فکر و جسم و زندگی مادر و بچه با هم درگير می‌شه اونوقت صاحب اختيار اين بچه پدريه که بهترينشان، از مسئوليت خرجش را می‌دانند و چند بار عوض کردن بچه  و بازی کردنش را. اگر اين قانون گذارهای عزيز يک کدامشان زن بودن و اين روزها را گذرانده بودن اگر.... از مردها بدم نمی آيد، لجی هم با مردها ندارم، چون همين مردها پدرم، برادرم، عشقم، شوهرم، دوستم هستند ولی همه اينها اگر يک هفته، حتی اگر يک هفته مادر می‌شدند دنيا اينی که می بينيد نبود و قوانين اينی که می‌دونيد نبود.

§    دوشنبه، 6 تير، 1384 

  لباشو ور می‌چينه، يعنی اينکه يه غريبه رو ديده. لباشو ور می‌چينه، يعنی اينکه کاری  کردی که ناراحتش کردي. لباشو ور می‌چينه، يعنی اينکه از وضعيتی که داره ناراحته.به پهنای صورتش می‌خنده، يعنی اينکه خوشحاله، يعنی اينکه راضيه از وضعيتی که الآن داره.الکی گريه می‌کنه، يعنی خودشو داره برات لوس می‌کنه، تحويل که نگيری به سر و صدا و بازيای خودش ادامه می‌ده، انگار نه انگار ا ثانيه پيش داشته مثلاًٌ گريه می‌کرده.بازش که می‌کني، خوشحاله و دست و پا می‌زنه، بدون در نظر گرفتن چيزی. چه دنيای صاف و ساده‌ايی دارن چه دنيای ماهی دارن اين بچه‌ها.

§    سه شنبه، 11 مرداد، 1384 

    بی خيال دنيا، خنده رو ببين.

§    شنبه، 23 مهر، 1384 

 

  کتاب رو دس گرفتم، اونقدر می‌گذره از آخرين باری که خوندمش، يادم می‌ره بايد يه چند صفحه برگردم عقب، مخصوصاً بعضی کتابا. يه چند صفحه که جلو می‌رم، صدای گريه‌شو می‌شنوم، کتاب و می‌ندازم می‌رم رو سرش بغلش می‌کنم، باباش رو سرشه، می‌گه از تخت درش نيار بذار عادت نکنه، می‌دونم راست می‌گه ولی می‌گم نه و درش میارم و بغلش می‌کنم. آروم می‌شه و باز می‌خوابه. بذار يه مدت هم بگذره از رفتنش به مهد و رفتن مادربزرگش، بعد ديگه اگه گريه کرد از تخت درش نمی‌آرم، به باباش گفتم، همينجوری بالا سرش وايميسم تختشو تکون می‌ديم. می‌رم آشپزخونه آب بخورم، چک می‌کنم ببينم شيشه و ظرف مرفاشو شسته ‌س که آمدشون ‌کنم . قطره‌شو ديگه باباش می‌ده که هی هر کدوم فکر نکنه اون يکی داده و نداده باشيم، وسايلشم خودم چک می‌کنم که باز اين قضيه پيش نياد. يادم افتاد که ملافه‌های مهدشو هم شستم، گذاشته بودم خشک شن، می‌رم اونارو هم می‌آرم و ساکشو می‌بندم آماده. ميوه‌های رو ميزم ور‌ميدارم می‌ذارم تو يخچال. باباش می‌گه چای می‌خوری می‌گم آره می‌گه پس واسه منم بيار، می‌زنيم زير خنده، مشغول چونه زدن می‌شيم سر چای آوردن. چای رو که خورديم می‌بينم وای ساعت ۱۲ شده پا می‌شم برم مسواک بزنم که می‌بينم قبل من مسواک دستشه بازم می‌خنديم. منتظر می‌مونم کارش تموم شه. می‌رم سر کمد که چشمم به کتاب باز اورهان پارموک افتاد و آه از نهادم بلند. امشب هم رفت.

§    سه شنبه، 12 مهر، 1384 

  حس می کنم بدجوری مغزم درگیره، يه عمری بقيه رو منع کردم حالا خودم شدم همونی که نبايد. دچار وسواس شدم درمورد پسرک اونم بدجور. حس می کنم الآن که آوردمش تو اين خراب شده، در قبالش مسئولم. غذا  که نمی خوره اعصابم بهم می ريزه، همین که خورد انگار که چی شده، شنگول می شم اساسی. وزنش 1 گرم کم می شه نگران می شم، يه روز سرحال نباشه نگران می شم، می خوام بذارمش مهد کلی با خودم درگيرم، فکر می کنم خیلی کوچیکه برای مهد رفتن ولی اگه نذارمش هم که باید دور کارمو خط بکشم، حداقل برای 2 سال. به پرستار گرفتن فکر می کنم ولی  اصلاً جرات نمی کنم بسپارمش دست پرستار.

خيلی تعجب می کنم بقيه رو می بينم اونقدر راحت بچه بزرگ می کنن و تازه فکر دومین بچه هم هستن.

خلاصه اينکه بهشت کمه، هفت آسمون و زمين رو هم بايد بذارن روش اگه قراره مادر شدن مزدی داشته باشه.

§    دوشنبه، 4 مهر، 1384 

  اينم اولين شهر بازی رفتن هيژای ما

§    دوشنبه، 23 آبان، 1384 

  از همون اول که دارم لباساشو می‌پوشونم بهش، باهاش حرف می‌زنم، که داريم می‌ريم مهد‌کودک، پيش بچه‌ها، پيش خاله‌ها،‌ اونجا می‌مونی بازی‌ می‌کني، منم کارم که تموم شد زودی می‌آم دنبالت ‌باهم برمی‌گرديم خونه. ساکت می‌شينه و هيچی نمی‌گه، انگار می‌فهمه خودمم اعتقادی ندارم به اينايی که دارم بهش می‌گم. سوار ماشين که می‌شيم، باباشو نگاه می‌کنه و باز ساکت نشسته. وسايلشو برمی‌دارم و از باباش خداحافظی می‌کنيم. تو سالن که می‌رسيم شروع می‌کنه نگاه کردن به دور و بر، همه جا رنگيه دوست داره. پامونو که تو کلاس می‌ذاريم، می‌چسبه به من. باز باهاش حرف می‌زنم، هيژاکم، عزيزکم، زو تيمو شونو باشه گولم، مه‌گيره دله‌کم، اها اها مناله‌کان‌تر ناگيرن، کايه ئه‌که‌ن، ئه‌چم ساعت ۳ تيمو بو لات باشه. می‌دمش بغل مربي، دستاش به طرف من درازه و گريه می‌کنه. با لبخند بوسش می‌کنم و براش دست تکون می‌دم و می‌آم بيرون. باز بهم می‌ريزم باز تو راه کلی فکر می‌کنم که چه کاری واقعاً درسته. می‌رم دنبالش،می‌برمش خونه، يه لحظه هم ازم جدا نمی‌شه، همش می‌ترسه که باز بذارمشو برم. اگه از سر اجبار هم ۲ دقيقه‌ايی جلو چشش نباشم،‌ گريه رو سر می‌ده. تا قبل از رفتن به مهد اينجوری گريه کردنرو بلد نبود. باز تو فکر می‌رم، آوردمش تو اين دنيای درندشت، از همون اول زندگيش طعم بد، جدايي، اجبار و دلتنگيو رو بهش می‌چشونم، رو روح و روانش اثر می‌ذارم، تازه دو قورت و نيمم باقيه که هيچ وقتی برا خودم ندارم، که زندگيم زير و رو شده که نمی‌تونم کارايی رو که قبلاً می‌کردم بکنم، که .... کوچولوی من تو بايد شاکی باشی يا من ؟ 

§    سه شنبه، 10 آبان، 1384 

  مهدکودک بردنش همان و سرما خوردن برای اولين بارش هم همان. نزديک ۲ هفته‌س که  آب از بينی و چشمش روانه و سرفه و عطسه هم براه. منم برای ابراز همدردي، به همين احوال. گفتيم حالا اوضاع که خوبه اسباب کشی هم بکنيم که خوبتر بشه. حالا دنيا چه خبره شما می‌دونين، ما اونقدر درگير دنيای خودمون شديم که يادمون می‌ره دنيايی هم هست!

هی آوات هی کجايی که يادت بخير!

§    چهارشنبه، 23 آذر، 1384 

  دست روزگار از آستين هيژا در آمده تا، با کارهايش و خود خودش(قربون دست و پای بلوريش) همرا با مقاديری مخلفات از قبيل سرماخوردگي، تب ويروسی و ...، اضافه کنيد عنايات جوی مانند آلودگی هوا را هم،‌ مرا خانه‌نشين کناد. و مرا همين بس که از دار و دنيا، کار و زندگي، مخلوقات و انس و جن بدور باشم تا باشد که هيژا آرام گيرد و به ناآرامی در خانه بپردازد. او می‌دود آن هم ۴ دست و پا و من هم به دنبالش آن هم دوپا. و زندگی لابد يعنی همين ! ‌ 

§    دوشنبه، 26 دى، 1384 

  از صدای ملچ ملوچ مکيدن انگشتش از خواب بيدار می‌شم. ديگه  چی بشه که از گشنگی گريه کنه. پاشدم برش داشتم بهش شير بدم. چشاشو باز کرد، شروع کرد دست و پاهاشو يه شدت تکون دادن، يعنی که زود باش گشنه‌ام. وقتی قورت قورت شير می‌خوره، شنيدن داره صداش. ساعت رو نگاه کردم، همون موقع گوشی زنگ زد. اين زنگ يعنی پاشو، يعنی باز تکرار يه سری کارا. چشاشو باز می‌کنه می‌گه زود باش بلکه بتونيم زود برسيم امروز، بوق شديم از بس دير رسيديم سر کار. لباس که بهش می‌پوشونم، جيغش در می‌آد، اين زمستونم مکافاتيه واسه بچه‌ها. ساکشو برداشت با کيف من. ماشين که گرم شد ما هم می‌ريم. تو گوشش می خونم همون حرفايو که هر روز می‌خونم. منتظر می‌شم بياد، می‌پرسم گريه کرد يا نه. خداحافظی می‌کنه، صورتشو نگاه می‌کنم، لبخند می‌زنه. اون موقعا هر روز می‌اومد بالا وايميساد تا من بيام بعد با هم می‌اومديم. انگار اون موقعا اينقدر براش مهم نبود که دير برسه. زندگی يه وقتايی در گير يه سری چيزا می‌شه که يه سری چيزای خوب يادش می‌ره، نه ؟

§    چهارشنبه، 14 دى، 1384 

    يک سالش شد. پسرکی سرماخورده در يکسالگی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/٩ - آوات

اولين يادداشت بعد از تولد هيژا

 پنجشنبه، 20 اسفند، 1383 

§  

 

 

 

 

ما خوبيم و ممنون همه احوال پرسيها و ايميلها. حالا شديم : آوات و هيوا و هيژا(البته ی مثل کسره خوانده شود).

خودم را می‌بينم، جوری که هيچوقت نمی‌ديدم.

بدنی مثل نه آنی که داشتم، توانايی نه مثل توانايی که بودم. نه ماه جور ديگر بودن اينجور را در خواب هم برای خود نمی‌ديدم، اما ديدم.

از اتاق زايمان بيرون آماده با نوزادی در کنارم را در خواب هم نديده بودم، اما واقعيش را ديدم.

۱۵ روز نگراني، ۱۵ روز اضطراب، ۱۵ روز گريه برای نوزادی بستری. خودم را ديدم، پشت اتاق نوزادان بستري، آن هم با چشم گريان، خودی را ديدم که نديده بودم.

خودم را ديدم در اتاقی کوچک، عرقريزان. اتاقی کنار بخش نوزاد بستريم، در انتظار برای بيدار شدنش و شير خوردنش. به خانه برگشتم، بعد از آن ۱۵ روز درد، خوشحال از بهبود پسرم.

خودم را ديدم شبها بيدار در کنار او برای او، خودم را ديدم روزها خبردار برای او.

۷۰ روز گذشت بدون آنکه بدانم اطرافم چه خبر است. ۷۰ روز با موجودی ضعيف، عجيب، وابسته. چسبيده به روح و روان و جسم من.

خودم را ديدم، خندان ار اولين لبخند او و ذوق زده از کوچک شدن اولين لباس او.

خودم را ديدم کلافه از کم تحرکيم، بی‌خبريم و از گذر زمان آن هم بدون من.

خودم را ديدم جوری که نمی‌د‌يدم،

 و زندگی همچنان ادامه دارد

همچنان که ديدنهای من آنگونه که نمی ديدم هم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/٩ - آوات

قبل از تولد۳ خرداد ۸۳ الی ۱دی ۸۳

§    يكشنبه، 3 خرداد، 1383 

                جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار.

جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار.

جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار.

 جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار.

جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار.

جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار. جبر جبر جبر، اختيار.

و ...*

 

*متنی را ۳ ساعت پيش نوشتم . بعد از دوباره خوندنش حس بدی بهم دست داد. پاکش کردم. سارا و هاله عزيز به همين دليل هم پيغامهای شما رو پاک کردم معذرت.

§    دوشنبه، 11 خرداد، 1383 

    راستش می ترسم. از اومدن فردا می ترسم. از واقعی تر شدن يه واقعيت می ترسم. از عوض شدن زندگی می ترسم. ولی چه بترسم و چه نترسم فردا می آد. و من با يه واقعيت روبرو می شم. اين واقعيت دو صورت داره و هر دو صورتش برايم دوست نداشتنی.

به قول دوستی من نقشه زندگی رو از قبل می چينم و هر چيزی مخالف نقشه م پيش می آد، چه شدنی باشه چه نباشه من زور می زنم، که نقشه م به هم نخوره. در اصل بايد نقشه مو طبق شرايطی که پيش می آد عوض کنم. اما من هی وايميسم و جيغ می زنم که نقشه من اين نبود.

من در زندگيم هيچوقت شطرنج باز خوبی نبودم.

§    يكشنبه، 17 خرداد، 1383 

    کاريه که شده، من دوست نداشتم بشه ولی شده. تسليم شدن خيلی تو کارم نيست. ولی اين بار تسليم شدم. تسليم چيزی که اسمش را قضا می ذارم نه قدر. جبر می ذارم نه اختيار.

يه بار هم که شده می خوام حرفای دور و برمو گوش بدم. يه بار هم که شده می خوام سخت نگيرم. شايد بد هم نشه. 

خلاصه خدا هستي، قضا هستي، نيرو هستی يا هر چی ديگه، پرچم سفيد منو ببين. تسليمم، تسليم. می فهمي؟ يه مدت دست از سرم بردار، باشه. بذار آروم بگيرم، باشه. اين يکی آخريش باشه، باشه. يه بار ديگه گير بدی به چيزی که نمی خوام و بخوای که بخوام، حالتو می گيرم. ممکنه حال خودم بدتر از تو بگيره ولی حالتو می گيرم. 

حالا من هيچي، هيوای طفلک چيکار کرده ها؟ تو به من گير می دي، منم به اون. به خودم قول می دم و نه به تو. آروم باشم، حالا که قبول کردم، ديگه جيغ زدن و غُر زدن نداره. وقتی من آروم هستم، هيوا هم آرومه. پس به خاطر خودم نه،  به خاطر اون آروم خواهم بود.

آروم.

§    سه شنبه، 21 مهر، 1383 

 

    حس و حال عجيبيه. يه حسای ديگه، يه تجربه های ديگه، کاملاً متفاوت با اونچه که تو 35 سال زندگيم داشتم. دوست نداشتم هيچوقت اين حسا رو تجربه کنم. از خودخواهيم بوده، از بار مسئوليت بوده  يا چيز ديگه نمی دونم. ولی الآن اين حسا هستن و چه عجيب هم. چند ماه اول عوض اينکه با اين حسا عجين شم، فرار می کردم ازشون، نديده می گرفتمشون،  با وجود اينکه بودن ولی انکارشون می کردم. ولی الآن جای انکار نداره. چون تمام وجودمو گرفته. ديگه ذهنی نيست، عينی شده برام. حس عجيبه، يه موجود رو در درونم داشتن، يه موجود که از تو و با توه. يه موجودی که تمام فکر و ذهن و جسمم رو تصرف کرده. خيلی وقتا زندگی اون چيزی رو که روش پافشاری می کردم که داشته باشم بهم نداده ولی اونچيزی رو داده که ازش فرار می کردم. ولی بعد ديدم که بهتر شده اينجوری. اميدوارم اين مورد هم اينجوری باشه.

منتظرش نبوديم، ولی اومد. وقتی که اومد خواستيم دختر باشه ولی پسره. و حالا دوتامون منتظريم که بياد و ما پسرمون رو ببينيم. حالا ما داريم آماده می کنيم خودمون رو برای نفر سوم زندگی

§    سه شنبه، 28 مهر، 1383 

  فرشته و من و پسرامون

  دنياي عجيبه کی فکرشو می کرد، من و فرشته مادر شيم اونم تو اين فاصله کم از هم، پسر فرشته ۱۰ روزه به دنيا اومده و پسر من ۲ ماه و نيم ديگه می‌آد. به فاصله ۳ ماه از هم زندگيمون يه جور ديگه شد. خيلی از دوستام باردار بودن، سعی می‌کردم که بتونم درکشون کنم و بفهممشون، ولی سخت می‌تونستم. ولی اين مدت من و فرشته حسابی تونستيم همديگه رو درک کنيم، و اين خودش کلی خوب بود برای هردومون.

چند روز پيش، خونه‌شون بوديم، وقتی مادر و پدر رو می‌ديدم، اونجوری دور بچه، داشتم چند ماه ديگه خودمون رو تصور می‌کردم. يعنی مام اينجوری اينقدر ذوق داريم؟ يعنی مام اينجوری هر حرکتش برامون يه دنياس؟ يعنی منم مثل فرشته اينقدر صبرم زياد می‌شه؟

۱۴ ساله که با فرشته دوستيم،‌ تو اين چند سال خيلی تجربه‌ها رو با هم داشتيم،‌ دنبال خونه گشتن، مستقل شدن،‌ روی پای خودمون بودن، ولی اين تجربه مادر شدن برام يه حس مشترک بوجود آورده که يه جورايی نزديک تر حس می کنم، دنيامون رو به هم .

 §    چهارشنبه، 20 آبان، 1383 

 

همچين وول می خوره که انگار تو استخر شونصد کيلومتريه. بدجنسيه که نگو، عين جت می‌آد و می‌ره، ولی تا به باباش می‌گم، ببين چطور وول می جوره، سرجاش وايميسه. هيوا که می‌گه رعايت باباشو می‌کنه، بچه‌م فهميده‌س، ولی من می‌گم، نخير با من صميمی‌تره، از من چيزی رو قايم نمی‌کنه. از طرفی هم می‌گم، از همين حالاش مارمولک بازی در می‌آره. همينه ديگه از جنس پسر بيشتر از اين هم نمی‌شه انتظار داشت .

برای اسم هم شونصد تا کتاب اسم و شونصد تا سايت و شونصد تا خونواده رو زيرورو کرديم، از دوستان هم کمک خواستيم، به يه نتايجی رسيديم، ولی هنوز نهايی نشده. رو اسم کُرديش که دوتايی تفاهم داريم، ولی تو انتخابش فعلاً تو سر و کله هم می‌زنيم.

*: آره نديد بديدم، حرفيه ؟

§    دوشنبه، 9 آذر، 1383 

  زهرچشم!

  باز فکر و خيال، يقه‌مو چسبيدن. منم يقه هيوا رو چسبيدم و شروع کردم بيرون ريختن اين فکر و خيالا براش. که آخه چکار می‌خوايم بکنيم،‌ خونه نشين شدم رفتم پی کارم. اين چند ماهم که اينجوري، ۲ سال ديگه رو هم بايد نديد بگيريم، درگيريم شديد. هزينه‌ که هيچي،‌ کلی بايد از خودمون بزنيم، يه موجود ضعيف و کوچولو همه‌چيش، زندگيش به ما وابسته‌س. بايد از زندگيمون مايه بذاريم برای زندگی اين موجود. ديگه لحظه‌هامون مال خودمون نيست. ديگه من با خيال راحت نمی‌تونم سرکار بمونم تا هر ساعتی که خواستم. ديگه خواستيم بريم سرکار، يه ساک و يه بچه رو بايد بکشيم ببريم تا مهدکودک، ديگه با خيال راحت نمی‌تونيم پاشيم بريم هر جايي که دلمون خواست. يه روز تب داره، يه روز دلش درد می‌کنه، يه روز شير بهش نمی‌سازه، يه روز خوابش به هم خورده،‌ يه روز جاش عوض شده، و هر روز يه چيزی.مسئوليتش خيلی زياده، تربيتش خيلی سخته،‌ چه جوری بايد باهاش رفتار کنيم. و هزار تا چيز ديگه. 

دو،‌سه روزي، اين فکر و خيالات طول کشيد. متوجه شدم که تو اون چند روز، تکون نخورده زياد، بيا و برو نداشته، گووله شده يه گوشه عين سنگ. ترسيديم، رفتم دکتر. گفت که چرا اذيتش کردی طفلک رو، گووله کرده خودش رو. کارت رو کم کن، ‌زياد خم نشو، وقتی می‌شينی راحت بشين،‌ استراحتت رو زياد کن، اعصابت آروم باشه، فکر و خيال نکن، ...

گفتم جون من نه جون بابات، تکونی بخور،‌ غلط کردم،‌ سعی می‌کنم ديگه فکر و خيال نکنم. کمی باهاش حرف زديم،‌ فهميد که هم من، هم باباش نگرانش شديم. شروع کرد به وول خوردن، از گوشه نشينی دراومد.

خدا به داد برسه، هنوز به دنيا نيومده، اينجوری زهر چشم ‌می‌گيره، به دنيا اومده‌ش چه کنه با ما!

 

§    سه شنبه، 1 دى، 1383 

  ۱۵ روز ديگه قراره ما از هم جدا شيم.  ۱۵ روز ديگه قراره  از محل زندگی فعليش اسباب کشی کنه. ۱۵ روز ديگه من همون يه نفرم که بودم. ۱۵ روز ديگه خونواده‌مون ديگه ۲ نفری نيست، ۳ نفريه.

و من می‌رم، که اين روزهای آخر با‌هاش بودن رو در استراحت و آرامش طی کنم.

نمی‌دونم کی ديگه بشه بتونم و بيام اين ورا سر بزنم. پس تا فرصتی که پيش بياد، روزهاتون خوش.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/٩ - آوات

 

من اسمم هيژا است الآن ۳ ساله‌مه. مادرم تا ۳ سالگی تو وبلاگ خودش در مورد من يه چيزايی می‌نوشته. و همه اونها رو تو اين وبلاگ برام گذاشته با عنوان هيژا تا ۳ سالگی.

از ۳ سال به بعد هم به اسم خودم يه وبلاگ زده و توش می‌نويسه در موردم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٤٢ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/۸ - آوات